عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

341

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

تقدّس ان يكون له نظير * تعالى ان يظنّ و ان يقالا اى ذات كمالى كه ز تو كاسته نيست * جز از كف تو فيض كرم خاسته نيست خداوندى بى شريك و بى انباز ، پادشاهى بى نظير و بى نياز ، نه وعد او كذب نه نام او مجاز ، در منع ببسته و در جود او و از ، گناه آمرز است و معيوب نواز ، داناى بى علت تواناى بى حيلت ، تنهاى بى قلت ، گسترانندهء ملت ، خارج از عدد ، صانع بىكمد ، قيوم تا ابد ، قدوس از حسد ، نامش لطيف و قيّوم و صمد ، لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد . اندر دل من بدين عيانى كه تويى * وز ديدهء من بدين نهانى كه تويى وصّاف ترا وصف نداند كردن * تو خود بصفات خود چنانى كه تويى ! خداوندى رهى دار نامدار ، كه گوشها گشاده بنام او ، دلها اسير پيغام او ، موحّد افتاده در دام او ، مشتاق مست مهر از جام او . مهربانى كه در عالم بمهربانى خود كه چنو ، اميد عاصيان و مفلسان به دو ، درويشان را شادى ببقاء جلال او ، منزلشان بر درگاه او نشستنشان بر اميد وصال او ، بودنشان در بند وفاء او ، راحتشان با نام و نشان و ياد او . دو صد عالم كه روحانى است آن از فرّ فضل او * دو صد گيتى كه نورانيست از نور جمال او شيخ الاسلام انصارى گفت رحمه اللَّه : « الهى يك چندى به ياد تو نازيدم آخر خود را رستخيز گزيدم ، چون من كيست كه اين كار را سزيدم ؟ اينم بس كه صحبت تو ارزيدم ! الهى نه جز از ياد تو دلست نه جز از يافت تو جان ، پس بى دل و بى جان زندگى چون توان ؟ الهى جدا ماندم از جهانيان ، بآنك چشمم از تو تهى و تو مرا عيان ! خالى نهء از من و نه بينم رويت * جانى تو كه با منى و ديدار نهء ! اى دولت دل و زندگانى جان ، نادر يافته يافته و ناديده عيان ! ياد تو ميان دل و زبانست و مهر تو ميان سر و جان . يافت تو روزست كه خود برآيد ناگاهان ! يابندهء تو نه بشادى پردازد نه باندهان ! خداوندا بسر بر مرا كارى كه از آن عبارت نتوان . تمام كن بر ما كارى با خود كه از دو گيتى نهان » .